خريت
سال 78 بود ومن وارد سوم راهنمايي شده بودم در يك مدرسه تازه.روز اول كه وارد كلاس شدم هيچ كس رو نميشناختم و يه صندلي خالي ديدم و آروم رفتم نشستم.اتفاقآ بغلدستيم خيلي تحويلم گرفت و گفت كه اسمش الهام هست و منم خودم رو معرفي كردم .(راستي اسم من افسانه هست).دوستي ما از اونجا شروع شد.
بعد از يك هفته يك روز قرار گذاشتيم و من رفتم خونشون.وقتي وارد شدم مادرش با من احوالپرسي كرد و گفت به ما كه بريم تو اتاق الهام تا راحت باشيم.خانوم متين و مهربوني بود.اونروز خيلي عادي گذشت وتنها نكته اي كه فكر منو مشغول كرد اين بود كه وضع مالي متوسطي داشتند مثل خود ما ولي الهام تو مدرسه هميشه كيفش پر پول بود وكلي خرج ميكرد. چند روزي گذشت وما خيلي باهم صميمي شده بوديم كه الهام به من گفت كه يه دوست پسر داره كه وضعش خيلي خوبه وكلي براش خرج ميكنه.من كه تا حالا بخاطر مذهبي بودن خانوادمون حتي جرات نداشتم اسم دوست پسر رو بيارم اين موضوع باسم خيلي جالب بود.از اون به بعد هرروز ارش درمورد دوستش كه اسمش پيمان بود ميپرسيدم و اونم از ماجراهايي كه داشتن باسم ميگفت و من هرروز مشتاق تر ميشدم . يك ماهي گذشت و اون از سكسهاشونم باسم گفت و من كه اين حرفهارو تا حالا از زبون هيچ كس نشنيده بودم هر روز مشتاق تر ميشدم.تو اين مدت الهام اطلاعات زيادي در مورد سكس به من داد و من كلي احساس غرور ميكردم از كلي از بچه ها بيشتر ميدونم.اواخر پاييز بود كه يك روز الهام به من گفت: بابا و مامان پيمان رفتند مسافرت و من فردا بعد از مدرسه ميخام برم خونش ، تو هم اگه ميخاي اولين سكست رو تجربه كني همرام بيا.من گفتم كه ميترسم و اون گفت كه به پيمان ميگه كه اذيتم نكنه.منم گفتم كه بهش تا فردا فكر ميكنم.اون شب تا صبح تو اين فكر بودم و با چوچولم بازي ميكردم(اين كار رو هم الهام يادم داده بود )از يكطرف بخاطر خانوادم ميترسيدم و از طرفي دوست داشتم اين كار رو تجربه كنم.بالاخره فردا بعد از مدرسه همراه الهام رفتم.
(بماند كه چند تا دروغ سرهم كردم تا ظهر نرم خونه)پيمان يك خيابون بالاتر از مدرسمون اومد دنبالمون و ناهار رو مهمون اون بوديم. پسر نسبتآ خوش قيافه اي بود و خيلي خوش زبون.بالاخره رفتيم خونشون .يك خونه دو طبقه ويلايي آخر خيابون چمران.وارد حياط كه شديم يه بنز طلايي پارك شده بود كه واقعآ عروس بود ودل هركسي رو ميبرد.پيمان در ساختومون رو باز كرد و ما جلو ميرفتيم كه يهه پيمان دستشو رو چسبوند روي باسنم و انگشتشو فشارداد و زير لب چيزي گفت.بهم يكم برخورد ولي كاري نميتونستم بكنم.خلاصه رفتيم تو اتاق پيمان نشستيم روي تخت و الهام مانتوش رو در آورد و گفت ميره كه قهوه درست كنه.من و پيمان تنها شده بوديم و اون خودش رو چسبوند به من و گفت كه مانتو مقنعت رو در بيار ببينم چه شكلي هستي و قبل از اينكه من كاري بكنم خودش اونا رو درآورد.بعد منو خابوند رو تخت و خودش هم پهلوم خوابيدو شروع كرد به نوازش موهام و با زبونش با لاله گوشم بازي ميكرد و يهو لبش رو گذاشت روي لبها و شروع كرد به لب گرفتن از من.بعد از اون بالاتنم رو لخت كرد و خودشم پيرهنشو در آورد و شروع كرد به خوردن سينه هام .نميدونيد چجوري ميخورد واقعا حال ميكردم بعضي وقت هم سرشون رو يه گاز كوچولو ميگرفت و من دادم ميرفت هوا... ( هنوزم مه اون لحظه يادم مياد بدنم مورمور ميشه)
اون موقع بود كه الهام با قهوه اومد و باسه هر كدوم از ما يك گذاشت و شروع كرديم به خوردن قهوه و پيمان هم زل زده بود به من . احساس سردرد كردم،خيلي سرم سنگين شده بود و همه چيز رو مات ميديدم و دنيا دور سرم ميگشت و ديگه اصلا" نفهميدم.
با يه احساس سوزش و درد شديد به هوش اومدم .تو همون حالت گيجي الهام رو ديدم كه روبروم نشسته و با يك جسم پلاستيكي داره داخل بهشتش ميكنه و به من لبخند ميزنه.درد شديدي داشتم.متوجه شدم رو سينه هام خوابيدم . سرم رو برگردوندم و ديدم كه پيمان داره خودش رو عقب جلو ميكنه ، هنوز گيج بودم و نميفهميدم چي به سرم اومده يكدفعه پيمان بك دونه محكم به رونم زد و گفت "چطوري عروسك". تازه حالم سر جاش اومد. آره ، اون داشت منو از عقب ميكرد ، زبونم بند اومده بود چند ثانيه اي كه گذشت دردم كمتر شد و كمكم داشت بهم حال ميداد.اونوقت پيمان آهي كشيد و دودلش رو كشيد بيرون و منو به پشت خوابوند و اون رو گذاشت بين سينه هام و تا گردنم رو خيس كرد . . .
اون روز توسط پيمان ، خواسته يا ناخواسته اولين سكسم رو تجربه كردم و واقعا از اون تجربه لذت بردم روزها به سرعت ميگذشتند و من هرروز عطش بيشتري براي سكس داشتم و همين عطش من و الهام رو دو رفيق جدا نشدني كرده بود و هفته اي3 يا 4 بار هر جايي كه موقعيت پيش ميومد ، دستشويي مدرسه توي كلاس خونه ما يا اونا،همديگررو ارضا ميكرديم.در همين مدت با پسري به نام مهدي اشنا شدم كه 3 سالي از من بزرگتر بود و حسابي باهم جور شده بوديم و هر موقع كه زمان و مكان مناسبي پيدا ميشد يه حالي به همديگه ميداديم . مهدي پسر واقعا گرمي بود و وقتي از عقب تلمبه ميزد انگار دنيا رو به من داده بودند.گاهي 2 يا 3 هفته فرصت اين كار رو پيدا نميكرديم ولي يكبار هم تو يك هفته 4 بار باهم حال كرديم.زمستون بود كه يكي از فاميل ها فوت كرد و مامان و بابام رفتن شهرستان و خاله ام اومد پيش ما تا من و داداشم تنها نباشيم. خاله ام دختر مجردي بود و تو بانك كار ميكرد و چون محل كارش از خونه ما دور بود بايد ساعت 6:30 از خونه ميرفت بيرون.همون روز اول با مهدي ساعت 7:30 قرار گذاشتم.
وقتي داداشم رفت از پنجره كوچه رو نگاه ميكردم تا مقعي كه اومد،سر وقت مثل هميشه. در رو باز كردم و اومد تو . اول بهش گفتم كه زنگ به مدرسمون بزنه و بگه كه مريضم و نميرم مدرسه.بعد گفتم بريم صبحانه بخوريم ، اونوقت بود كه گفت "چه صبحونه اي از تو لذيذتر" و بودن معطلي بغلم كرد و برد روي تختم خوابوند و خودشم خوابيد روم و شروع كرد لب گرفتن.بدنش رو كامل روي من انداخته بود و گرماش همه وجودم رو گرفته بود.همينطور لبهام ميخورد كه بهش گفتم : " نوش جون ، ولي اگه لبهام كبود بشه همه ميفهمن چيكار كرديم ها ، ديگه بسه". اونم قبول كرد و شروع كرد به ماليدن سينه هام واي كه چجوري مي مالييد.بعد بلوز و سوتينم رو درورد و با تماقدرت سينه هامو ميمكيد ،
www.unxl.org
واي كه چه حالي ميداد ،سر و صداي منم حسابي بالا رفته بود وازش ميخواستم كه بيشتر بخوره . بعد بلند شد و شلوار و شرتش رو هم دراورد و همچنين مال منو .بعد اشاره كرد كه دودولشو بخورم منم از خدا خواسته سريع دستبكار شدم. واقعا بنظر من تو دنيا خوشمزه تر از يه دودول خوشگل هيچي وجود نداره . از سر وصداش معلوم بود كه حسابي داره حال ميكنه و دست تو موهام كرده بود و سرم رو به جلو فشار ميداد كه همش رو بخورم منم همين كارو ميكردم و با يه دستم تخمهاشو اروم اروم ميكشيدم.بعد از اون خوابوندم رو تخت و پاهام داد بالا و شروع كرد به ليسيدن چوچولم ، واي كه چه لذتي داشت همينطور ادامه ميداد حدود نيم ساعت اين كار رو كرد و من بيحال بيحال شده بودم وداغ داغ.گفتم پس كي ميخواي دودولت رو تو كون خوشگلم بكني ، من كمكم اورگاسم ميشمو اون موقع بود كه گفت امروز نميخام اونجا بكنم.منظورش رو نفهميدم .بدون اينكه چيزي بگه پاهام رو بالاتر برد و دودولش رو مالوند روي چوچولم وبد چسبوند روي بهشتم و فشار داد. جيغي كشيدم و گفتم مواظب باش چيكار ميكني ؟!!!
گفت ميخوام بك احساس فراموش نشدني بهت بدم . خودم رو سفت گرفتم تا نتونه کيرشو تو کسم كنه و اون هي فشار را بيشتر ميكرد.احساس درد داشتم و اونم هي فشار ميداد و من به خودم ميپيچيدم و التماسش ميكردم كه اين كارو نكنه ولي اون بالاخره با يك فشار ناگهاني اين كار رو كرد و من جيغ ميزدم.آره من اوپن شده بودم و هرچي بيشتر داد ميزدم اون حشري تر ميشد و با تمام نيرو هودش رو عقب جلو ميكرد.
اشكم درومده بود .ميگفت شل بگير تا دردت نگيره.اونوقت بود كه کيرشو كشيد بيرون و اهي كشيد همه ابش رو سينه هام ريخت درد شديدي داشتم و بيحال افتادم!!!!!!!!!!!!!